(نگاه به عکس شهدا عبادت است)
(این وب سایت ثبت شده در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی کشور می باشد)
درباره وبلاگ
مصلح

لبیک یا رسول الله... ای پیامبر خدا… جان و خونم… پدر و مادرم… خانواده و فرزندانم… و همه‌ی اموالم… و هر چه خدا مرا از آن بهره‌مند ساخته… فدای کرامت تو… و آبرو و شرافت تو… خون‌های ما… جان‌های ما… فرزندان ما… زندگی ما… بی‌ارزش است در برابر… کرامت پیامبر خدا… آبروی پیامبر خدا… شرافت پیامبر خدا… و خدا شاهد آن‌چه می‌گوییم است… و خون‌های شهدایمان شهادت می‌دهند… و زخم‌های جانبازانمان شهادت می‌دهند… و خانه‌های ویرانمان شهادت می‌دهند… تا آخرین قطره‌ی خونمان… سکوت نخواهیم کرد… در برابر توهین به پیامبرمان… و فریادمان خروشان خواهد ماند… «لبیک یا رسول الله»...

نويسندگان
دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ


زندگینامه بسیجی شهید "ناهید فاتحی کرجو"


نام
  :  ناهید
نام خانوادگی
  :  فاتحی کرجو
نام پدر
  :  محمد
تاریخ تولد  :  1344/4/4
تاریخ شهادت  :  1361/09/01
محل شهادت  :  روستای هشمیز کزدستان
عملیات  :  توسط ضد انقلاب
آرامگاه
  :  تهران - بهشت زهرا (س)

 

 

زندگینامه شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی

 نماینده امام خمینی(ره) در قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) در دفاع مقدس سال 1334 ه . ش در خانواده‌ای مؤمن در شهر اصفهان متولد شد. تولد او مصادف با شب ولادت حضرت امیر‌المؤمنین (ع) بود. پدرش برای نام گذاری او به قرآن تفأل نموده بود، نام او را عبدالله گذاشت. (بر مبنای آیه‌ی 32 از سوره‌ی مریم) در سال 1353 به همراه برادر شهیدش (حجت‌الاسلام رحمت‌الله میثمی) و چند تن دیگر از دوستانش، به قم هجرت نمود و در مدرسه‌ی شهید حقانی سکنی گزید و به تعلیم و تربیت و تکمیل دروس دینی پرداخت وی که در کنار درس به مبارزه علیه رژیم منحوس پهلوی نیز مشغول بود، با خیانت یکی از منافقان، تحت تعقیب قرار گرفت و به همراه چند طلبه‌ی دیگر در همین سال دستگیر و روانه‌ی زندان شد؛ شهید میثمی که سی ماه از عمر پرثمرش را در زندان ستم‌شاهی به سر برده و در این راه سخت­ترین شکنجه­ها را تحمل کرد؛ در سال 1357 به دنبال مبارزات قهرمانانه‌ی ملت رشید ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) از زندان آزاد شد و پس از رهایی، با روحیه‌ی انقلابی خود در جهت به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی از اهدای هر آنچه که در توان داشت، کوتاهی نکرد. ایشان با پیروزی انقلاب اسلامی، جهت ادامه‌ی تحصیل به حوزه‌ی علمیه‌ی قم رفت و از محضر اساتید بزرگوار کسب علم کرد. سپس در کنار دوست دیرینه‌اش روحانی شهید، «مصطفی ردانی‌پور» و برای یاری رساندن به این نهضت الهی، مدتی را در کردستان گذراند و از آنجا به دنبال تشکیل سپاه در یاسوج، به آن شهر عزیمت کرد، تا در کنار عزیزان پاسدار به سازماندهی و ارشاد عشایر محروم بپردازد. پس از سی ماه خدمت و تلاش شبانه‌روزی در آن منطقه‌ی محروم، از سوی نماینده‌ی حضرت امام (ره) در سپاه، به عنوان مسئول دفتر نمایندگی حضرت امام (ره) در منطقه‌ی نهم (فارس، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد) منصوب گردید. از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی شهید میثمی، جنگ را یک نعمت بزرگ و یک سفره‌ی گسترده‌ی الهی می‌دانست و معتقد بود هرکس بیشتر بتواند در جنگ شرکت کند، از این سفره‌ی الهی بیشتر بهره برده است. لذا در بسیاری از مناطق عملیاتی حضور فعال داشت و در یکی از آن صحنه‌ها، برادرش در(تپه‌های شهید صدر) مقابل چشمانش به شهادت رسید. ایشان از طرف حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین شهید محلاتی، «نماینده‌ی محترم حضرت امام (ره) در سپاه» به مسئولیت نمایندگی امام در قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ره) ـ که قرارگاه مرکزی و هدایت کننده‌ی تمامی نیروهای سپاه و بسیج و سایر نیروهای مردمی بود، برگزیده شد، تا با حضور در میان برادران سپاهی، بسیجی و ارتشی، شمع محفل رزمندگان و مایه‌ی قوت قلب آنان باشد سرانجام همان‌طور که در شب دوم عملیات بزرگ کربلای 5 به دوستان گفته بود: «من در این عملیات اجر خودم را ازخدا می‌گیرم». این روحانی متواضع و خاکی با وجود قرارداشتن در بالاترین سطوح مسئولیت ، بدون هیچ تکلف غالباً با بقچه­ای از چفیه که داخل آن وسایل شخصی اش بود مثل یک بسیجی عادی پشت وانت­ها از این سنگر به آن سنگر و از این خاکریز به آن خاکریز سرکشی می­کرد و شب ها را در سنگر رزمندگان سپری می­کرد تا درس معرفت ا... را در عمل به آنان بیاموزد . فروتنی و ساده زیستی این روحانی بزرگوار به حدی بود که رزمنده­ای که او را نمی­شناخت، احتمال هم نمی داد ایشان نماینده ولی فقیه در قرارگاه خاتم باشد و سرانجام در همین حال و هوا شرایطی خدا شهادت را قسمت او نمود( درمنطقه عملیلتی کربلای 5) هنگامی که در سحرگاهان مورخ 9/11/65 آن زمان که دلباختگان جمال محبوب، برای مناجات با خدای خویش مهیا می‌شوند، سنگر محل اقامت خود را برای نماز شب و راز و نیاز شبانه با پروردگار ترک کرد وعده‌ی الهی تحقق یافت ودر منطقه‌ی عملیاتی کربلای 5، ازناحیه‌ی سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و بعد از سه روز در 12 بهمن (مطابق با دوم جمادی‌الثانی که مصادف با شب شهادت حضرت زهرا (س) بود) به دیدار معبود و مهمانی اولیای خدا شتافت و به آرزوی دیرینه‌ی خود نایل گردید. مشروح زندگینامه شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی تولد ـ زادگاه ـ دوران کودکی شب سیزدهم رجب سال 1334 بود که خانواده‌ی میثمی گرمی حضور نوزادی کوچک را در جمع خود احساس کردند. پدر برای نامگذاری فرزند به قرآن تفأل زد شهید حجت الاسلام شیخ عبدالله میثمی در یکی از خانه های مُحبّین اهل بیت سلام الله علیها در شهر شهیدپرور اصفهان در محله مذهبی مسجد حکیم در ماه مبارک رجب در شب ولادت حضرت امیر سلام الله علیه در سال 1334 دیده به جهان گشود. مادرش می گفت: «من از آن روزهایی که بچه های مؤمن را در مسجد حکیم می دیدم و هنوز بچه نداشتم از خدای بزرگ می خواستم که بچه های مؤمنی به من بدهد که همواره خدا را عبادت کنند. و روحانیون را خیلی دوست می داشتم از خدا می خواستم فرزندم معمم و روحانی شود و الحمدالله که دعایم مستجاب شد. زیرا که ما خانواده ای روحانی هستیم و پدربزرگ شیخ عبدالله روحانی بود و زمان رضاخان که عمامه از سر روحانیون برمی داشتند او عمامه اش را برنداشت. و پدر شوهرم نیز متدین بود، و همیشه دعای سمات می خواند. و همیشه جلسه قرائت قرآن داشتند. پدرش هم قرائت قرآن می رفتند و خود من نیز درس طلبگی خواندم ولی به خاطر ضعیف بودن بینائی منصرف شدم و کلاً اینها بچه های قرائت قرآن هستند. شیخ عبدالله از وقتی که به دنیا آمدند اصلاً عجیب بود. هر کدام از فامیل که این بچه را می دیدند، می گفتند جذاب است از وقتی که به دنیا آمد من خودم پستان بدون بسم الله دهانش نگذاشتم و سعی می کردم حتی المقدور با وضو باشم ولی مطمئن نیستم که بگویم همیشه با وضو بوده ام ولی بسم الله را مطمئنم که گفته ام و در موقع شیر دادن یا حسین مظلوم هم می گفتم. وقتی شیخ عبدالله به دنیا می آید پدر مؤمن او برای نامگذاری فرزند به قرآن تفال می زند و این آیه می آید: « قال انی عبدالله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا» (آیه 32 سوره مریم) و پدر فرزندش را عبدالله نامگذاری کرد. شیخ عبدالله از کودکی متدین بود و حتی از شش سالگی قرآن می خواند و قرآن را حفظ می کرد و به دبستان رفت و در موقع امتحانات برای اطمینان قلب آیةالکرسی را که حفظ کرده بود می خواند و مادرش می گوید: او را از زیر قرآن رد می کردم و برایش دعا می کردم و آیة رب اشرح لی صدری را می خواندم و بعداً هم الحمدالله موفق می شد و دبستان ابتدایی را تمام کرد. بعد از دبستان ابتدایی دو سال هم شبانه درس خواند و روزها را پیش پدر کار می کرد. نوجوانی ـ جوانی ـ تحصیل شهید میثمی پس از دوران دبستان دوره دبیرستان را آغاز کرد و بعضی از سال ها را به طور شبانه درس خواند و روزها را پیش پدر کار کرد یکی از دوستان و همکلاسی های قدیم او نقل می کند که در سال 46 و 47 در یک دبیرستان بودیم. ایشان از نظر مقید بودن به صفات پسندیده و اخلاق خوب ممتاز بود و دوستی دیگر داشت که با هم خیلی صمیمی بودند و از هم جدا نمی شدند و فرق می کردند با بقیه افراد و دنبال آموختن درس و یا مسائل دینی و اسلامی بودند و شهید میثمی معروف و مشهور بود به آشیخ. و این لقب را به خاطر این که خصوصیات دینی و عرق مذهبی از ایشان ظاهر بود روی ایشان گذاشته بودند ولی این برخورد دانش آموزان باعث نمی شد که از بچه ها روگردان باشند. خیلی با صمیمیت و گرمی برخورد می کردند و دوستی و محبت ایشان در دل همه بچه ها بود و سعی در هدایت بچه ها داشت. از نوجوانی شور و علاقه خاصی به مسائل مذهبی داشت به خاطر همین عشق و علاقه بود که به اتفاق چند نفر از دوستانش هیئت حضرت رقیه و کلاس های آموزش قرآن و صندوق قرض الحسنه ای در محل خود پایه گذاری کرد و به شاگردانش می گفت: هر چقدر که استطاعت دارید برای قرض الحسنه پول بگذارید و هر وقت می خواهید پول تان را بگیرید. دانش آموزان و بچه ها را به نماز جمعه «گورتان» می برد و پس از نماز جمعه آنان را برای نهار به منزل می آورد و با همکاری خانواده غذایی ساده درست می کردند و همراه آنها میل می نمود و خیلی خوب این بچه ها را تربیت می کرد. یکی از دوستان هم محلی او می گوید: توی محل ایشان را می دیدیم که بی آلایش و با دوچرخه ای خیلی ساده رفت و آمد می کند. در بدو امر هر کسی که ایشان را می دید و به ظاهر ایشان اکتفا می کرد فکر می کرد که یک آدم ساده و بازاری هستند که دنبال کار و زندگی خودشان هستند اما هنگامی که برخورد می کرد صحبت می کرد انسان یک مرتبه متوجه می شد که با یک روح بلند و یک انسان واقعاً استثنایی روبرو است. اولین برخوردی که ما با ایشان داشتیم یک بار در سال 53 – 52 موقعی که از نماز جمعه برمی گشتیم ایشان را دیدیم که از نماز جمعه می آمد وقتی احساس کرد که ما اهل نماز جمعه هستیم شروع کرد با ما صحبت کردن و با اولین تماس با آن اخلاق خدایی و جذاب شان ما را مجذوب خودش کرد و من با این که قبلاً خیلی ایشان را توی محل دیده بودم ولی هیچ گمان نمی کردم که این قدر جذاب و خوش اخلاق و خوش بینش باشد. فعالیت های قبل از دستگیری (جوانی( در سنین جوانی با همکاری جوانان و نوجوانان مخلص دیگر از قبیل شهید حجةالاسلام ردانی پور و شهید حجازی و اخوی شهیدش شیخ رحمت الله، انجمنی دینی و خیریه و هیئت حضرت رقیه را تأسیس کردند و عملاً ارشاد همسالان خویش را بر عهده گرفت در جلسات که در کنار مسجد حکیم اصفهان در مسجد کوچکی به نام مسجد جوجه تشکیل می شد قرآن و مسائل سیاسی روز را به افراد و بچه های محل تعلیم می داد. و جوانان را با خیانت های رژیم شاهنشاهی نسبت به اسلام و مسلمین آشنا می ساخت. در محل با همه اقشار و طبقات، ارتباط و تماس داشت و با آنها در حد خودشان صحبت می کرد. مثلاً هر موقع وارد مسجد می شدی می دیدی او نشسته با افراد حرف می زند اما حرف هایشان برای هر کس درخور فهم او بود و درخور بینش و آگاهی او بوده از امام جماعت مسجد گرفته تا مردم بازاری که آنجا بودند چه مردها و جوانان و بچه ها با همه این ها ارتباط و تماس داشت و همه را به خودش جذب می کرد. یکی از خصوصیاتش این بود که مطالب مهم و عمده رادر جملات ساده بیان می داشت و همین امر باعث شده بود که از همه طبقات و پیرمرد و جوان و بچه ها به او جذب شوند خیلی کارهای خیر عمومی می کرد اما سعی می کرد کارها به دست دیگران انجام گیرد، در برنامة مسجد، همه راهنمایی ها و ارشادها و برنامه ریزی هایش از ایشان بود منتهی دست اندرکارش کس دیگری می شد و وقتی که آن مجلس برپا می شد. در حقیقت او به هدف خودش رسیده و رشد و آگاهی مردم نسبت به تعالیم و اهداف اسلام بالا رفته بود. گذشته از فعالیت های عمومی و آشکار از قبیل برپایی جلسات روضه و قرائت قرآن و بردن نوجوانان به نماز جمعه «گورتان» و تعلیم و آموزش آنها یک سری جلسات مخفی با شهید ردانی پور و شهید حجازی و دیگران داشت که در این جلسات تلاش می شد که اهداف و اعلامیه ها و کتاب های حضرت امام مطالعه شود و کیفیت گسترش و آموزش آنها به دیگران بررسی گردد و شهید میثمی مسئول و مربی این جلسه بود. خیلی طبیعی و عادی و ساده مخفی کاری می کرد. مثلاً مقبره ای کنار مسجد حکیم به نام مقبره مرحوم کرباسی است ایشان از علمای بزرگ اصفهان بوده و آنجا دفن می باشند. شهید میثمی کلید این مقبره را گرفته بود به عنوان اینکه متولی باشد و نظافت آنجا را بکند و آب و جاروتی بکند. و تحت عنوان متولی مقبره پوشش بسیار خوبی درست کرده بود و استفاده های زیادی می شد و خانه خرابه ای بود پشت مقبره که آن هم متعلق به مقبره بود که ایشان خیلی چیزهای زیادی را در آنجا مخفی کرده بود و گاهی اوقات جلسات توی خانه خراب پشت مقبره تشکیل می شد چون که اغلب اوقات درب مقبره بسته بود و فقط عصرهای جمعه شهید میثمی می آمد درب مقبره باز می کرد و آب و جارویی می زد و عده ای هم چون جمعه بود می آمدند زیارت و هیچ کسی هم تصور نمی کرد که از این مقبره به عنوان مرکزی برای اعلامیه و چیزهای دیگر استفاده می شود و همه محل می دانستند که متولی مقبره آشیخ عبدالله است ولی هیچ کس فکر نمی کرد که از این مکان استفاده سیاسی می شود. بسیاری از شاگردان آن جلسات به برکت روح مصفای شهید از خدمتگزاران واقعی جمهوری اسلامی شدند و بسیاری از آنها شهید گردیدند. یکی از شاگردان آن کلاس می گوید شهید میثمی صحبت ها و مطالبی که می فرمود همه اش حکمت آمیز بود و نکته بارزی که از همان اول در ایشان بود و تا همین اواخر که شهید شدند این بود که سخن نمی گفت الا این که در سخنش یک حکمت و موعظه و نکته آموزنده ای وجود داشت. من هر موقع سر کلاس های ایشان می رفتم و ایشان صحبت می کرد احساس می کردم که در کنار عالم هشتاد ساله، هفتاد ساله ای هستم که دنیا دیده است و با تجربه است و با علم است با وجودی که سن زیادی نداشت اما از لحاظ تجربه و مشاهدات، شخصی سالخورده بود. در حوزه علمیه قم شیخ عبدالله در دوران نوجوانی وقتی که در مساجد و معابر و کوچه ها و خیابان های شهر اصفهان به دوستان اهل بیت برخورد می کرد و کلام آنها را می شنید! خیلی مشتاق بود ببیند که این ها کجا و چگونه درس خوانده اند؟ همان جایی برود که این ها هستند و همان راهی را طی کند که این ها طی می کنند. لذا پس از جستجو و تلاش به این نتیجه رسید که عازم شهر قم شوند. چون قم را مرکز آموختن معارف اهل بیت می دانست و آنجا را محل مناسبی برای رشد خود و دوستان تشخیص داد و با روحی پاک و دلی عاشقانه برای به دست آوردن رضایت پدر و مادر به زیارت مقبره علامه مجلسی رحمه الله علیه که زیارتگاه مردم مؤمن اصفهان است رفت و متوسل به علامه مجلسی رحمه الله علیه شد که خداوند وسایل سفر به قم را درست کند. عاقبت همین طور شد و خداوند خواسته اش را اجابت کرد و وقتی موضوع را با پدر و مادر مطرح کرد و به آنها گفت که من سر قبر مجلسی رفته ام و دعا کرده ام که شما و پدرم راضی شوید که من به قم بروم. پدر و مادر موافقت کردند. لذا همراه برادر شهیدش حجت الاسلام رحمت الله میثمی و شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور در سال … به قم هجرت نمودند تا از دریای بیکران دانش در حوزه علمیه بهره گیرد. آن سه یار با هم به مدرسه حقانی (شهیدین فعلی) وارد شدند و هر سه با هم در حجره ای سکونت گزیدند. حجره ها دو نفره بود و شهید قدوسی رحمت الله علیه اصرار داشت که یکی از آنان به حجره دیگری منتقل شود اما آنان با هم عهد کرده بودند همه جا با هم باشند. یکی از دوستان حوزه ای ایشان می گوید: از سالی که این برادر بزرگوارمان وارد حوزه عملیه قم و مدرسه منتظریة (حقانی سابق) شدند در خدمت ایشان بودم و درباره وصف شهید عزیزمان میثمی باید این جمله را گفت اگر کوه هم بود به خدا قسم صلابتش از کوه بیشتر بود. از سالی که وارد مدرسه شد از روز اول فهمیده و با انتخاب وارد این کار شد و این ستاره قدوسی شهید بزرگوار حجت الاسلام شیخ عبدالله میثمی و شهید بزرگوار شیخ رحمت الله میثمی و شهید بزرگوار حجت الاسلام حاج شیخ مصطفی ردانی پور این سه برادر در یک حجره با هم شروع به زندگی کردند و چه زندگی باصفایی و چه انتخابی. برادر بزرگوارمان حاج آقا میثمی که تقریباً سمت سرپرستی این سه نفر را داشت از همان روزهای اول مقام جمع الجمعی داشت و این مقام را تا روزهای آخر حفظ کرد. آن روزها برادرانی که به یاد دارند طلاب و کسانی که مبارزه می کردند نوعاً از مسائل معنوی غافل می شدند و یا به تعبیری دیگر کمتر توجه به مسائل معنوی داشتند یعنی کمتر می توانستیم طلبه ای را پیدا کنیم که نماز شبش و تهجدش و راز و نیازش سر جای خودش باشد و هم کار مبارزه و تشکیلاتی. برادر بزرگوارمان حاج آقا میثمی از همان روزهای اول این مقام را داشتند. معمولاً برادران مبارز تا پاسی از شب روزنامه و مجلات را می خواندند و به رادیوهای خارجی گوش می دادند به طوری که این مسئله در حوزه در همان سال ها یک مقدار زبان زد شده بود که طلبه هایی که اهل مبارزه اند به مسائل عبادی توجه ندارند و از آن طرف کسانی که مشغول تهجد و راز و نیاز و عبادت و مسائل معنوی بودند توجهی به مسائل مبارزاتی نداشتند و این شهید بزرگوارمان به هر دو مسئله اهمیت می داد. اهل تهجد و نماز اول وقت و نماز جماعت و نماز شب بود و هم به مبارزه بها می داد. در مسجد حکیم اصفهان کار تشکیلاتی می کرد و با یک گروه از برادرها مرتبط بود که بعد هم در اثر همان نوع فعالیت ها دستگیر شد. در طول درس خواندن و طلبگی شور درس خواندن داشت و با انتخاب وارد شد و بسیار جالب درس می خواند و بسیار منظم، و مقید بود. اخلاق و برخوردش آموزنده بود. آنچه را یاد می گرفت به دیگران یاد می داد در اصفهان جلساتی داشت و مطالب اسلامی را به برادران منتقل می کرد. یک شب ساواک به مدرسه حقانی هجوم آورد و تعدادی از برادران از جمله شیخ عبدالله را دستگیر کردند و هنوز فریاد آن پلیس مخفی در گوش ما طنین انداز است که می گفت عبدالله میثمی بیاد. دستگیری و زندانی شدن او به دنبال گسترش فعالیت های مذهبی و سیاسی شهید میثمی و دوستانش در جریانی که پیش می آید تعدادی از برادران دستگیر می شوند و یک فردی که بعداً منافق از آب درمی آید تعدادی از برادران از جمله شهید حجازی و شهید میثمی را لو می دهد، یکی از افراد که در جریان بوده است ماوقع را این گونه شرح می دهد: ما قبل از ایشان دستگیر شدیم. ولی شهید میثمی موفق شد که به چنگ ساواک نیفتد ولی در اثر اعترافات آن فرد منافق ساواک در تلاش بود که او را دستگیر کند. لذا شهید میثمی مدتی زندگی مخفی داشت و در قم تحصیل می کرد و جای ثابتی نداشت و با نام مستعار این طرف و آن طرف می رفت ولی ساواک به شدت دنبال او بود و خودم می دیدم که چه وحشتی از نام شهید میثمی داشتند و با ولع عجیبی دنبال می کردند که ایشان را پیدا کنند. طبعاً هر چند وقت یک بار ما را بازجویی می کردند و سؤال می کردند که شیخ عبدالله را کجا می توانیم پیدا کنیم ما را تحت فشار می گذاشتند و می خواستند او را پیدا کنند. و ما طفره می رفتیم تا این که مرا از زندان آزاد کردند. یک روزی صبح زود او را در راه دیدم. گفتند که چه خبر به ایشان عرض کردم که اینجا نمی شود صحبت کنیم. بهد به صورت مجزا رفتیم حمام جارچی نزدیک مسجد حکیم و آن جا داخل حمام چند کلمه ای با ایشان صحبت کردیم و مطالبی را که لو رفته بود به ایشان منتقل کردیم و مسائلی که هنوز لو نرفته بود به او گفتم. مدتی بعد نمی دانم شش ماه یا یک سال بعد در قم دستگیر شد و بعداً برای ما پیغام فرستاد که آن مطالبی که گفتی خیلی به درد ما خورد. دستگیری شهید میثمی ماه های پایانی سال تحصیلی بود که ساواک در تعقیب شهید میثمی به مدرسه حقانی یورش برد و در تاریخ 11/3/54 او را همراه عده ای از طلاب مبارز دستگیر کرد و در کمیته مشترک ضد خرابکاری تهران بازداشت و شکنجه و بازجویی گردید. ساواک با تمام قوا سعی می کرد تا اطلاعات تازه ای از وضعیت مبارزین مسلمان کشف کند ولیکن مقاومت دلیرانه او سبب شد که کوچک ترین اطلاعاتی نتوانند به دست آورند او می گفت وقتی مرا تحت فشار شدید قرار می دادند توسل به امام زمان (عج) پیدا می کردم و با این توسل یک نیرو و قدرت تازه ای پیدا کرده و از اعتراف خودداری می کردم. در بازجویی ها خودم را به نادانی و جهالت زده بودم با خط کج و معوج بازجویی های خودم را پاسخ می دادم و آن مأمور شکنجه و بازپرس می زد توی سر من و می گفت خاک بر سرت که توی بی سواد ـ تو جاهل ـ و نفهم جزء طرفداران امام هستی. شما جاهل ها را گیر می آورند و گول می زنند... وقتی مطلبی گیرشان نیامد، آمدند مرا با یک کمونیست هم سلول کردند. خوب کمونیست هم نجس بود اگر آب می آوردند توی این سلول او اول آب را می خورد تا من نتوانم آب بخورم. اگر غذا می آوردند، دست می گذاشت تا غذا نجس شود و نشود استفاده کرد. اگر من عبادت و راز و نیاز می کردم او مرا مسخره می کرد و بارها مرا مسخره کرد تا یک شب جمعه ای این کمونیست خواب بود من بلند شدم دعای کمیل را بخوانم. دعای کمیل که می خواندم رسیدم به این جمله که می گوید خدایا اگر در قیامت بین من و دوستانت جدایی بیندازی و بین من و دشمنانت جمع کنی چه خواهم کرد. وقتی به اینجا رسیدم نتوانستم خودم را کنترل کنم. دلم شکست و ناله ام بلند شد و هر چه کردم نتوانستم خودم را کنترل کنم گریه فراوانی کردم وقتی سرم را بلند کردم دیدم همان کمونیست هم سرش را گذاشته روی خاک ها دارد گریه می کند و متوجه خدا شده است. تعریف می کرد: در زندان مرا خیلی شکنجه کردند تا این که به امام زمان (عج) متوسل شدم و از آن پس مرا به زندان دیگری منتقل کردند. او به پیروی از امام هفتم موسی بن جعفر (ع) زندان و شکنجه را برای اسلام تحمل کرد و سازش را نپذیرفت و دراین باره فرمود: حضرت موسی بن جعفر (ع) برای همه ما می توانند الگو باشند که اگر گاه نیاز باشد انسان چندین سال زندان بکشد و تحمل مشقات و مشکلات را بکند. چه بسا اگر امام یک ذره نرمش نشان می دادند ایشان را آزاد می کردند ولی وقتی احساس کردند یاری دین خدا به این است که این گونه باشند، با کمال صلابت ایستادگی کردند. پس از شکنجه های فراوان سرانجام او را به 5 سال زندان محکوم کردند. 5/1 سال آن را در زندان قصر بود و سپس به زندان اصفهان منتقل شد. ثبات عقیده در زندان و آموختن درس های جدید آنچه در زندان مهم بود ثبات عقیده و استقامت در عقیده بود که میثمی والاترین مظهر آن بود. در زندان منافقین و کمونیست ها زندگی اشتراکی و به اصطلاح کمون تشکیل داده بودند با هم به طور مشترک غذا می خوردند و معاشرت داشتند و افکار التقاطی و مادی را تبلیغ می کردند و عده ای از آنها مارکسیست شده و عده ای هم بریده بودند و جو وحشتناک ضداسلامی در زندان حاکم ساخته و زندان در زندان ایجاد کرده بودند و هر کسی تسلیم افکار انحرافی آنها نمی شد با مارک ارتجاعی و غیرمبارز و ... با او به مبارزه برمی خواستند و او را بایکوت می کردند. شهید میثمی علاوه بر مقاومت در برابر دستگاه جبار ستم شاهی در مقابل گروه های مختلف ضداسلامی و منافقین که برای به دست آوردن حکومت دنیایی به زندان افتاده بودند و در زندان نیز تصمیم جدی برای محو اسلام و منحرف ساختن بچه های مذهبی گرفته بودند. (مقاومت کرد) از کار آنها اطلاع داشت و به منافق بودن سران این گروه و انحراف آنها یقین داشت. لذا سخت در مقابل آنها ایستاد و شماتت ها و سختی های زیادی را تحمل کرد تا شاید اعضای منحرف این گروه را آگاه سازد و بساط تشکیلاتی آنها را در زندان بر هم زند تا عاقبت؛ موفقیت چندانی هم به دست نیاورد و اعضای این گروه مثل خوارج نهروان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نابود شدند. خود شهید می گفت من در زندان احساس کردم که با هر کدام از این نیروها و دستجات ارتباط برقرار بکنم در خسران هستم. «آنجا یک پیرمردی را پیدا کردم (آن پیرمرد الآن از علمای مدرسه مروی است درسی می گوید) او یار من بود و نصیحت می کرد و او می گفت که عمرت را با نشست و برخاست با این خائنین تلف نکن و وقتی خانواده ام با تلاش زیاد موفق شدند از پشت میله های زندان با من ملاقات کنند، قبل از ملاقات با خود می اندیشیدم، شاید مادرم هنگامی چشمش به فرزند شکنجه شده اش بیفتد به انگیزه احساس مادری با گریه و اشکش از من بخواهد راه سازش و مسالمت را در پیش گیرم که آزادم سازند. اما هنگامی که با مادرم مواجه شدم با لحنی گرم و رسا گفت: «مادر! مبادا ناراحت باشی تو سرباز امام زمانی و به خاطر امام زمان به زندان افتاده ای ـ استقامت کن ... امام زمان کمک می کند و تو موفق می شوی» انگار که در دانشگاهت تحصیل می کنی. لذا از این سخنان مادرم روحیه ام تازه گشت در زندان دوباره فعال گشتم شروع به درس خواندن کردم. سوره یوسف را خیلی تلاوت کردم و سوره یوسف تسلی بخش و آرام بخش من بود. توسلات فراوانی به امام زمان داشتم. آری شهید میثمی که می دید منافقین که دم از اسلام می زنند به هیچ وجه به ضوابط شرع پایبند نیستند. از آنها کناره گرفت و به خاطر این پایداری در عقیده و حفظ عقیده در این راه از منافقین درون زندان آزارها و تهمت ها و زخم زبان هایی دید که از شکنجه ساواک هم وحشتناک تر بود. تعریف می کرد: «دو عاشورا را در زندان بودم سال اول را با منافقین و در زندان سیاسی بودم. به خاطر برخورد روشنفکرانه و بد منافقین از ترس سرم را به زیر پتو بردم و تا صبح در عزای اباعبدالله الحسین اشک ریختم. سال بعد مرا به زندان عادی و به جمع لات ها منتقل کردند. شب عاشورا همان لات ها آن چنان نوحه خوانی کردند و سینه زدند که جگر مرا حال آوردند. من لات ها را بهتر از آنها می دانم. تحصیل علم در زندان طاغوت شهید میثمی در زندان همبه آموختن علم پرداخت تحصیلات دینی را ادامه داده و کتب حوزه ای را به خوبی نزد اساتیدی که زندانی بودند خوانده و دوره کرد با قرآن مأنوس شده بود. از نهج البلاغه درس ها گرفته بود بسیاری از کتب روائی نظیر اصول کافی و نهج البلاغه و غیره را از اول تا آخر مطالعه کرد. و در زمینه احادیث آل محمد (ع) تبحر زیادی پیدا کرده بود. وی چه در زندان و چه در بیرون قرآن را به خوبی مطالعه کرده و در آیات آن تدبر می نمود و عبرت می گرفت. شهید در زندان نزدیک یک پزشک متخصص به فرا گرفتن علم پزشکی مشغول شده بود. شهید میثمی در زندان ساواک اصفهان پس از یک سال و نیم زندان در زندان قصر شهید میثمی را به زندان اصفهان منتقل کردند. یکی از دوستان شهید میثمی که با او هم بند بوده خاطرات خود را از شهید میثمی در زمان زندان چنین شرح می دهد: آشنایی من با حاج آقا میثمی در قبل از انقلاب به این ترتیب بود که وقتی او را از زندان تهران به زندان اصفهان منتقل کردند روزهای اول رفتیم خدمت ایشان و بعد از احوالپرسی مقداری از احوال ایشان جویا شدیم. ایشان هر حرکتی را که انجام داده بود یا در حال انجامش بود شدیداً ابا داشت که خودش را در رابطه با کارهایی که انجام می دهد معرفی کند. لذا بسیار محجوب و مختصر ایشان مسائل مبارزاتی را گفت و بعد دیگر تا زمانی که ایشان در زندان اصفهان بودند ما کم و بیش با ایشان رابطه داشتیم در فضای آلوده ای که منافقین و گروهک ها در زندان ایجاد کرده بودند و وضعیت نامساعد و فشاری که بر بچه های مسلمان و آنهایی که ملاک خودشان را فقه و رساله قرار داده بودند خیلی سخت می گذشت در این فضا حاج آقا میثمی دقیقاً در جهت تزکیه و تقوی روی خودش کار می کرد و سعی بر زندگی گرفت در زندان که هیچ کدام از آن انحرافات و مسائلی که در آن فضا بود رویش تأثیری نگذاشت. آنجا به هیچ وجه از غذای آلوده و نجس و گوشت های غیرذبح شرعی استفاده نکرد. در حالی که نوع افراد خیلی بی تفاوت و عادی آنها را استفاده می کردند ایشان زندگی بسیار زاهدانه غیرقابل وصفی را داشت که شاید باورش برای خیلی از افراد مشکل باشد که یک جوان در آن سنین با آن شکل می تواند زندگی کند. به این معنی که در 24 ساعتی که می گذشت شاید من شاهد و ناظر زندگی زاهدانه و ساده او بودم و می دیدم که هر وعده غذای او یک تکه نان خشک بود و از مابقی وقتش به نحو شایسته ای استفاده می کرد. هیچ کس در آن دوران زندان به اندازه حاج آقا میثمی از اوقات خودش استفاده مثبت نمی کرد. یا در حال مطالعه کتب اسلامی بود و یا در حال عبادت و نماز و خودسازی و ذره ای هم به منافقین و دیگر گروهک هایی که در زندان، فضا را آلوده کرده بودند وقعی نمی گذاشت و بسیار بزرگوارانه و سنگین و بدون اعتنا زندگی خودش را در زندان طی می کرد. این قدر زندگی ایشان زاهدانه بود که من روزهای آخر حیات رژیم طاغوت، روزی بدن ایشان را در حمام دیدم هیچ از آن نمانده است. یعنی می شد دنده های بدن او را شمرد یک پوست و یک استخوان مانده بود ولی از لحاظ روحی بسیار قوی و نیرومند. این نوع زندگی کردن اگر در رابطه با خدا و زندگی با خدا نباشد هیچ امکان ندارد. او یکی از معدود افرادی و شاید تنها فردی بود که در مجموعه بچه های مذهبی می توانست این طوری زندگی کند. آزادی از زندان به دنبال مبارزات قهرمانانه امت اسلامی به رهبری امام امت، زندانیان سیاسی با حول و قوه الهی به دست بندگان مخلص خدا آزاد گردیدند و شهید میثمی نیز در تاریخ 1/8/57 از زندان آزاد شد. خود شهید می گوید: «من به دست همین انقلاب پیروز آزاد شده ام و چند سال به این انقلاب بدهکارم و می بایست آن دوسالی که از زندانم مانده بود و آزاد شدم این مردم از من طلبکار هستند و باید شبانه روز برای این مردم کار بکنم و هیچ طلبی از این مردم ندارم.» مادر شهید می گوید زمانی که شیخ عبدالله زندان بود شنیدم که در زندان چاقوکشی شده و چند نفر هم زخمی شده اند ما همراه دیگر مادران زندانیان به درب زندان رفتیم تا جویای احوال فرزندان مان شویم و گریه می کردیم ولی ساواکی ها قهقهه می زدند و می خندیدند ما هم پیش خود می گفتیم روزی هم می شود که ما به شما بخندیم تا این که الحمدالله چند ماه بعد مردم مسلمان قیام کردند و درب زندان ها باز شد و فرزندم آزاد شد. من هم در آن روز عمل قلب انجام داده بودم با آمدن فرزندم خوشحال شدم و سجده شکر به جا آوردم. پس از آزادی و قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بعد از آزادی از زندان فعالیت های شهید میثمی گسترش یافت و سعی کرد دور از نام و شهرت و آوازه عاشقانه تلاش نماید. لذا برای تبلیغات عازم یکی از روستاهای بختیار شد. مردم ناآگاه روستا بر اثر تبلیغات سوء رژیم ستمشاهی و تحریک ژاندارمری به جای این که از وی استقبال کنند به او اهانت کرده و سنگ زده بودند. اما او همچنان بر هدایت شان اصرار داشت، وقتی رئیس پاسگاه برای جلب وی آمده بود، با لحنی قاطع به او گفته بود من همین جا می مانم تا برای مردم احکام دین را بگویم. برخورد قاطعانه او موجب شده بود تا مردم هم تحت تأثیر قرار بگیرند و زمینه برای تبلیغ او فراهم شود. ایشان می فرمود: من آن روزها آرزو داشتم دوباره مرا بگیرند تا چند سرباز را وادار به فرار کنم و یا یک نفوذی مؤمن در ارتش پیدا بکنم. یک بار جهت تبلیغ به یکی از روستاهای شهر کرد رفت و همراه خود مقداری کتاب و رساله حضرت امام و یک ضبط صوت هم برد وقتی شب وارد روستا شد کار خود را شروع کرد. و مأمورین طاغوت سر می رسند می گویند برای چه اینجا آمده ای کارهایت را بکن تا تو را به زندان ببریم. شهید میثمی با طمأنینه و قلبی قوی کتاب ها و ضبط صوت و رساله امام را برداشته و نمازش را به آرامی می خواند و با آنها به بحث می پردازد. سرانجام او را دستگیر کرده و می برند در یک بیابانی که سگ های زیادی داشته او را رها کردند. در حوزه علمیه قم بعد از زندان به نقل یکی از دوستانش: از اولین سال انقلاب آقا عبدالله از زندان آزاد شده بود. او درس ها و مباحثات خود را به دو دسته تقسیم کرده بود. درس ها و مباحثات صبح که در آن طرف رودخانه (مدرسه حقانی) و درس ها و مباحثات عصر که در این طرف رودخانه (مسجد فاطمیه و حرم) بود. می گفت: ما باید از تمام فرصت های عمر خود استفاده کنیم. این است که من وقت خود را صرف این طرف و آن طرف رفتن نمی کنم کارهای خود را از نیم ساعت به اذان صبح شروع می کرد و نماز شب ـ حرم ـ نماز جماعت ـ زیارت عاشورا دعای عهد و بعد از آن تا ظهر درس و مباحثات بود و بعدازظهر درس منطقی میگ فت و باز این برنامه ادامه داشت تا شب هنگام ساعت 10 – 11. شهید میثمی در حوزه علمیه قم از محضر اساتید بزرگواری چون شهید قدوسی، آیت الله خزعلی و استاد حائری شیرازی بهره ها برد وی در یک سال تحصیلی به اندازه دو سال پیشرفت علمی داشت. فعالیت های شهید میثمی در یاسوج پس از پیروزی انقلاب اسلامی مدتی کوتاه جهت ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفت و مدتی را نیز در کردستان گذراند و با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در یاسوج توسط یار دیرینه اش شهید حجت الاسلام ردانی پور به یاسوج هجرت نمود تا در کنار عزیزان پاسدار و عشایر محروم به سازندگی و ارشاد بپردازد. او که بعد از آزادی از زندان و با سابقه سیاسی می توانست در بسیاری از جاهای حساس مملکت نیروی کارآمدی باشد، ولی گمنامی را دوست می داشت و بدون نام و شهرت و آوازه ـ می خواست فقط به جهت و جریان اعتلا و رشد اسلام کمک کند؛ سرزمین محروم یاسوج و کهکیلویه و بویراحمد را انتخاب نمود و در ضمن کار در سپاه از تبلیغ و ابلاغ رسالات خدا هم غافل نشد و در آن منطقه محروم منبر می رفت و ارشاد می کرد. شب ها به روستاهای یاسوج می رفت و جوان ها را جمع می کرد و سخنرانی می کرد و با آنها گرم می گرفت و مفاهیم اسلامی را بین آنها گسترش می داد. یکی از برادران طلبه که جهت تبلیغ در سال 58-59 به یاسوج رفته و با شهید میثمی برخورد کرده است خاطرات خود را این گونه شرح می دهد: اولین مرتبه که جهت ادای نماز وارد مسجد یاسوج شدم شهید میثمی را بعد از نماز ملاقات کردم. لبخندی زد با تبسم و گرمی با ما برخورد کرد و همان جا من شیفته اخلاق ایشان شدم. آن جاذبه ای که در وجود ایشان دیدم، از همان موقع با هم آشنا شدیم و تا لحظه شهادت نیز با او همراه و همکار شدم زیرا جاذبه و چهره و حالت او را فوق العاده یافتم. ما را به سپاه پاسداران یاسوج برد که در آن موقع مسئول روابط عمومی بود. بعد از چند ماهی مسئولیت کلی سپاه را به عهده اش گذاشتند و آن روزها سپاه کارهای زیادی انجام می داد و ما با هم می رفتیم شب ها در سپاه و رزوها فعالیت های تبلیغی در شهر و روستاها داشتیم و شخصیت خود شهید میثمی ما را جذب کرد. در آن موقع یادم هست که در سپاه پاسداران شب ها نماز شب می خواند موقع اذان صبح پا می شد اذان می گفت و نماز جماعت برقرار می کرد و بعد از نماز بچه ها را جمع می کرد و می نشستند قرآن می خواندند و هر کدام چند آیه و خودش هم با صوت می خواند و بعد چند آیه ترجمه می کرد. موقع صبحگاه، جزء اولین افرادی بود که می رفت در صف و با بچه ها شرکت می کرد و می گفت: اگر ما منظم باشیم بچه ها هم عادت می کنند به نظم. بچه های یاسوج نوعاً هم تحصیل کرده نبودند ولی چنان آن اخلاق ایشان را عوض کرده بود که بچه ها قابل مقایسه با تحصیل کرده ها نبودند.خیلی در سطح بالا فهم و شعور داشتند و می فهمیدند و اعمال و رفتارشان را مواظب بودند به علت آن تأثیری که شهید میثمی روی این ها داشت حوزه علمیه آنجا را فعال کرد و طلبه های خوبی را پرورش داد. چه شهدایی که مسیر شهادت را از او آموختند. با اخلاص و عاشقانه و بدون چشمداشت برای اسلام کار می کرد. او سهم بزرگی در ثبات سیاسی و نظامی منطقه داشت و خدمات او را روستائیان و عشایر بویر احمد به خوبی می دانند. در کمک به مستمندان و رسیدگی به خانواده های شهدا بی نظیر بود. طرح خوابگاه برای دانش آموزان مستمند از فکر او نشأت گرفت. در تشکیل بسیاری از نهادهای انقلاب اسلامی در استان سهم اساسی داشت، نقش مهمی در وحدت نیروها ایفا کرده و مسئولین برای مشورت او را بهترین ناصح و امین می شناختند. نفوذ او در قلب های مردم این منطقه به گونه ای بود که بعد از شهادتش بدون اغراق تمامی خانواده ها در تمامی روستاها داغدار شدند. یکی از برادران (فرمانده سپاه یاسوج) در مقاله ای دربارة او می نویسد: «... در این دیار که جوانان پاک را دزدان عقیده در کمین بود خدای بزرگ به این دیار منت نهاد و او را برای هدایت این سامان وادار به هجرت نمود و خدایش رحمت واسعه بدهد شهید بزرگوارمان ردانی پور را که از عمده عوامل مؤثر در هجرت شهید شاهدمان میثمی بزرگ دوستی دیرینه با او بود و در این تب و تاب او وارد یاسوج شد و به سپاه آمد والحق امروز بعد از گذشت هشت سال از عمر سپاه به بعضی از خدمات او در راه حفظ صیانت و قداست و محبوبیت سپاه و در راه هدایت مستقیم سپاه پی می بریم... تشکیل کلاس های عقیدتی و سیاسی و اخلاقی و احکام عملی از اولین اقدامات او بود و در این راه متحمل هر مشکل و رنجی می شد مجموعه کسانی که در صحنه مبارزه آن روز به طور عام و پاسداران به خصوص هر عمل نیک و صالحی انجام داده و می دهند به واسطه گرفتن قبض از وجود او به تبع تعالیم عملی و نظری او بود، چرا که او بود که در این دیار سنگ بنا را استوار بنا نمود وقتی در کلاس درس بحثی را شروع می کرد چون از دلی خالص و پاک سخن می راند بر دل می نشست. در آن منطقه، جریانات انحرافی را از خط اصیل و رهبری تمیز می داد و جامعه را از مهلکه آنها نجات می داد و در آن شرایط که طیف های وسیعی در گوشه و کنار و در بین جامعه در تلاش تحریف و انحراف مسیر انقلاب بودند، خط صحیح را تبیین و جامعه را در این سامان به آن سمت رهنمون بود. و در خصوص ایجاد وحدت میان نیروها و امت اسلامی سعی بلیغ داشت و در این راه متحمل رنج ها شد. اسوه تقوی و اخلاص، زهد، محبت و امید بود پیوسته توصیه اش به برادران در این جهت بود او نه تنها در سپاه مسئولیت های سنگینی داشت و اداره کننده و هدایتگر سپاه بود، بلکه تمامی امور سیاسی و اجتماعی استان را عملاً اداره می کرد و علاوه بر این در ساده ترین امور زندگی مردم علی الخصوص پاسداران راهنمایی دلسوز و یاوری باهمت بود. علاوه بر شرکت در مجالس شهدا در مجالس عقد پاسداران شرکت می نمود و سعی فراوان در ازدواج بچه ها داشت. پاسداران وقتی صیغه عقد را از زبان او می شنیدند مطمئن می شدند که مهر تائید الهی بر پیوند آمیخته با محبت آنان حک شده است و او حتی در تعیین اسم نوزادان هم همت می گماشت و براساس محبت و ارادتی که به ائمه معصومین صلوات الله علیهم داشت سعی فراوان بر گذاشتن اسم آنها بر نوزادان می نمود. همیشه ابتدا سلام می کرد. هیچ گاه درخواست دعوت برادران مؤمن را رد نمی کرد هرچند برنامه ساعات او پر بود وقتی را تعیین می کرد و حتماً سر موقع به وعده خود عمل می کرد. در زمان حضورش در یاسوج علیرغم مشغله فراوان به تمام خانواده ها سرکشی می کرد، در کنار مادر شهدا می نشست و آنها را به یاد فاطمه زهرا در سوگ امام حسین (ع) دلداری و تسلی می داد. هرگاه به منبر می رفت نام تمام شهدا به ترتیب تاریخ شهادت بر زبان می آورد و این عمل چه تأثیر مهمی داشت بر روحیة خانواده شهدا. هرگاه عظیم ترین مشکلات برای دوستانش پیش می آمد او به آسانی حل می کرد، زمانی که مشکلات و اداره وهزینه زندگی بر پاسداران سنگینی می نمود مشکلات را حل می کرد. او منشأ هر خیری بود. ایجاد نماز وحدت در یاسوج قبل از آنی که نماز جمعه دایر گردد تا وسیله ای باشد برای تألیف قلوب مؤمنین و معرفت یافتن عموم به مسائل روز و احکام دین و چه تلاش نمود تا نماز جمعه دایر گردید و شخصاً پیگیری های مستقیمی نمود تا امام جمعه یاسوج تعیین شد. وقتی احساس می کرد باید آگاهی بدهد با حضور مستقیم خود در مدارس، در ادارات در روستاها در مساجد، در حسینیه شب ها و روزها تلاش نمود. دانش آموزان یاسوج و عموم مردم این سامان با این مطلب آشنا هستند. شهید بزرگوار حدود 200 کتابخانه در بویراحمد دایر نمود. کتاب فروشی مطهری یاسوج را که تاکنون هم تنها کتاب فروشی شهر است او دایر نمود تا تشنگان معارف اسلامی بهره مند شوند و با تلاش او بود که کتاب با تخفیف 30% در اختیار علاقمندان گذاشته می شد. میثمی بزرگ در ارتباط با جنگ ذوب شده بود. در اعتقاد حضرت امام مدظله العالی و چه شیوا و رسا می فرمود: امروز سعادتمند آن کسی است که سعادتمند دیگری را به شرکت در جنگ ترغیب نماید و هم او می فرمود: جنگ را پایانی خواهد بود. هم چنان که آغازی بود و انشاءالله پایان آن پیروزی اسلام بر کفر است. لکن آنچه برای ما مهم است این است که ما بدانیم قبل از این که پرونده جنگ بسته شود پرونده سعادت یا شقاوت ما بسته خواهد شد و چه زیبا پرونده سعادت خودش را با نثار خون مطهرش بعد از 16 سال تلاش و کوشش و تحمل رنج در اداره انقلاب اسلامی و جنگ با سربلندی به دست امام زمان (عج) سپرد» . فعالیت های شهید میثمی در شیراز بعد از 30 ماه خدمت شبانه روزی به اسلام و انقلاب در یاسوج از سوی نماینده امام در سپاه به مسئولیت دفتر نمایندگی امام در منطقه 9 سابق (فارس ـ بوشهر ـ کهکیلویه و بویراحمد) منصوب گردید. خود ایشان نقل کرده بود که قبل از این که از یاسوج به شیراز بیایند و دفتر نمایندگی امام برای او مطرح شود شب قبلش خواب دیده بودند حضرت بقیةالله را در جلسه ای که یکی از علما نیز حضور داشته اند که در آن جلسه پیشنهاد کاری به او شده بود. آری خدمات خالصانه شان او را به شیراز کشانید. مسئولیت خطیر دفتر نمایندگی حضرت امام را به ایشان سپردند و سرانجام به سپاه شیراز منتقل شد و آنجا هم در سپاه منشأ تحولات بسیار واقع شد و همیشه ناصح و حاضر بود و سپاه را در راه اصلی خود پرتحرک و فعال نمود و انسجام مطلوبی بین همه اقشار سپاه ایجاد کرد و پیوند سپاه و روحانیت و سپاه و ارتش را تقویت نمود. او دستور داده بود که حتماً شورای منطقه باید هفته ای یا دهه ای یک جلسه در حضور امام جمعه تشکیل بشود و این کار را انجام هم می داد تا بین روحانیت و سپاه پیوندی معنوی برقرار شود و برادران در آن جلسه حضور پیدا می کردند و مسائل و صحبت های خود را مطرح می کردند. پیشنهاد دیگر او این بود که بین ارتش و سپاه هفته ای یک صبحگاه وحدت تشکیل بشود و این برنامه نیز به وجود آمد و در اولین صبحگاه مشترک خود شهید سخنرانی کرد و هفته های بعد هم این جریان ادامه داشت. در شورای فرماندهی سپاه شرکت می کرد و سوره یوسف را تفسیر می کرد و خود ایشان می فرمودند من در زندان که بودم همیشه به یاد یوسف بودم و لذا چندین مرتبه تفسیر کامل سوره یوسف را مطالعه کرده و بسیاری از آیات سوره یوسف را حفظ بود و نکات عجیب و ظریف و آموزنده ای از سوره یوسف نقل می کردند. موقعی که در شیراز بودند به مسائل معنوی و نماز شب مفید بود و بسیاری از اوقات که احساس می کرد ممکن است شب بیدار نشود آخر شب بعد از ساعت 12 نماز شبش را می خواند و می خوابید. و ارتباط معنوی اش خیلی قوی بود و اُنس با قرآن داشت و هر موقع که پیش می آمد زیارت عاشورا و دعای توسل و غیره را می خواند و گاهی هم دیگران را صدا می کرد و می گفت بیائید با هم بخوانیم. شاید از زمانی که شهید میثمی به شیراز آمد و مسئولین و افراد بیشتری با او آشنا شدند متوجه شدند شخصیت او بسیار ارزنده و مفید است و در سطح ارزنده تر و گسترده تری می تواند منشأ خدمات بسیار باشد. در این مدت که شهید میثمی آنجا بود بسیار خوب عمل کرد و موفق بود. هم شهر را تا اندازه ای از مسائل اختلافی خارج کند و بالأخص سپاه را چون که خودشان دور از هر دسته و گروه بود و شخصیتی واقعاً فوق این مسائل بود و نیت و قلبش هم در جهت تحقق دستورات امام بود و مخصوصاً «دور از دسته ها و گروه ها بود، با عملش به ما یاد داد که می شود دقیقاً با همه با تفاهم برخورد کرد. با همه کسانی که متعهد به انقلاب و اسلام و امام هستند و در عین حال جزو هیچ کدام از این دسته ها و گروه ها هم نبود. و از طرف دیگر برای وحدت و انسجام نیروهای مسلح تلاش می کرد. یکی از افرادی که تجسم و عینیت گفتار امام و عمل به گفتار امام بود، شهید میثمی بود. اگر حضرت امام پیامی می داد به دیگران توصیه می کرد که علاوه بر شنیدن و خواندن پیام حضرت امام بنشینیم از روی این پیام چند بار بنویسیم تا در عمل انشاءالله موفق شویم، خوب پیاد کنیم و یا خیلی از مواقع ایشان از صحبت های حضرت امام پیش بینی هایی راجع به مسائل آینده می کرد. و اگر در صحبت های حضرت امام هشداری بود، این هشدار را خوب متوجه افراد می کرد که خدای ناکرده آسیبی از جهت رعایت نکردن بعضی از دستورات حضرت امام به افراد وارد نشود. زمانی که شهید میثمی در شیراز تشریف داشتند یکی سری مسائل در آبادان ایجاد شد که برادرانی که در خوزستان هستند واقف هستند و می دانند که مسائل بسیار مشکل و معضلی بود. دفتر نمایندگی حضرت امام در مرکز مأموریتی به آقای میثمی داد. او به آبادان رفت و مسائل اختلافی و پیچیده آنجا را حل کردند. شهید میثمی واقعاً معمار حل اختلافات و استاد یک وحدت حقیقی و پیوند قلوب بود آن گونه که امام می خواستند. آقای میثمی الگو و نمونه بود. می توان گفت که یکی از حجت هایی است که فردا از همه ما سؤال می شود که اگر امکان رفع اختلاف و ایجاد وحدت نبود پس شهید میثمی چگونه عمل می کرد که توی همه این شلوغی ها چون ملاک امام را داشت و خیرخواهی و نصیحت پدرانه اش نسبت به طرفین حالت واحدی را داشت ایشان را همه قبول داشتند و ایشان برای طرفین ناصحی امین بود. خیلی از موارد می دید که این اختلافات، اختلاف در اصول کلی اسلام نیست، اختلاف سلیقه هاست. خیلی مواقع اختلاف سلیقه ها نمی تواند مانع تحقق اهداف اسلامی و اجرای دستورات اسلامی باشد و خصوصاً مانع شرکت فعال در جنگ باشد. تصادف در جاده بندرعباس شهید میثمی و شهید کلاهدوزان جهت یک مأموریت نظامی به خاطر مسائل خلیج فارس عازم بندرعباس می شوند که در تاریخ 17/ اردیبهشت/63 با یک تریلر تصادف می کنند و برادر کلاهدوزان و راننده او صمد بازرگان شهید می شوند ولی شهید میثمی مجروح و به بیمارستان منتقل می شود و پس از بهبودی ادامه خدمت می دهد خود شهید مقاله ای درباره این جریان نوشته است که در مقدمه یادواره شهید کلاهدوزان به چاپ رسیده است. در زمانی که در شیراز بود ارتباط فراوانی با جبهه داشت. در عملیات فتح المبین ـ کردستان ـ و محرم و غیره حضور داشت. در آن روزها برادر و یار عزیزش سردار رشید اسلام حجت الاسلام ردانی پور به فیض شهادت نایل شد و پس از چندی برادر دانشمند و فاضلش شیخ رحمت الله میثمی در پیش چشمانش در جبهه به شهادت رسید. آری بسیاری از یاران او رفته بودند و او مصمم به ادامه راه آنها بود. خاطره ای از شهید میثمی در جاده شیراز در زمستان از تهران به طرف شیراز با ماشین سپاه حرکت کردیم. در جاده شیراز بین پستی و بلندی ها به بلندی برخورد کردیم که ماشین با آن که قوی بود نکشید و بالا نیامد. و جاده هم لغزنده و برفی بود. ماشین های دیگر می آمدند و موفق می شدند و می رفتند بالا و رد می شدند و ماشین ما با این که ماشین قوی هم بود نمی آمد بالا. چند بار آمدیم پایین و عقب و به سرعت می رفتیم ولی ماشین نمی کشید. ماشین های دیگر حتی پیکان ها و ماشین های کوچک به راحتی و سریع رد می شدند و می رفتند ولی ماشین ما نمی رفت. گفتیم یعنی چه؟ سرّش چیست؟ که اگر بنا باشد لغزنده باشد چرا برای آنها لغزنده نیست؟ رفتیم آن نزدیکی ها برادر چوپانی یا رهگذری بود که با ما برخورد کرد به او گفتیم ماشین ما بالا نمی رود او گفت راه فرعی دیگری هست که اگر می خواهید از آن راه فرعی خاکی بروید ما هم از این راه رفتیم. مقداری راه که رفتیم دیدیم وسط راه در وسط برف ها ماشین پیکانی گیر کرده است و ماشین هم خاموش شده روشن نمی شود و خانواده ای است با چند تا بچه کوچک خردسال در برف ها. همین طور دارند گریه می کنند و سرما می خورند. خدا ـ خدا می کنند و دست هاشان و دست بچه هاشان از سرما قرمز شده تا ما رسیدیم خیلی خوشحال شدند خودشان را انداختند جلو ماشین. نگه داشتیم تا این ها را ببریم. این ها سوار ماشین شدند و دعا کردند که خلاصه شما را خدا فرستاده برای ما، ما از خدا استمداد می کردیم که اینجا نمانیم چون ماشین ها هم معمولاً از این راه نمی آیند و این فرستاده خدا شما هستید و ... شهید میثمی این قضیه را برای دوستان تعریف می کرد و اظهار خوشحالی می کرده که خداوند آنها را وسیله خیری قرار داده برای نجات آن بندگان خدا که توی برف گیر کرده بودند و می فرمود که اگر خدا اسبابی را بخواهد جور کند خودش بلد است جور کند. تشکیل خانواده هنگامی که شهید میثمی در شیراز بود به فکر ازدواج افتاد و در سفری به مشهد مقدس از حضرت امام هشتم علی بن موسی الرضا علیه السلام راهنمایی خواست، در خواب حضرت به او فرمود: با فلان خانواده وصلت کن، وی به اصفهان برگشته و مراسم خواستگاری و ازدواج ایشان انجام گرفت که تاکنون از آن شهید دو فرزند به یادگار مانده و سومین فرزندش که در راه است و هرگز روی پدر نخواهد دید که امید است در دامان همسر قهرمانش هر کدام رهرو راه پدر شهیدشان باشند. از جبهه تا شهادت از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی، شهید میثمی جنگ را یک امتحان بزرگ و یک سفره و نعمت گسترده الهی می دانست که پهن گردیده و معتقد بود هرکه بیشتر می تواند در این جنگ شرکت کند از این سفره الهی بیشتر بهره برده است. لذا در بسیاری از عملیات شرکت کرد. در عملیات فتح المبین، محرم و غیره. در یکی از عملیات در تپه های شهید صدر برادرش در پیش چشمانش به شهادت رسید و بسیاری از دوستان و یاران قدیمی او از قبیل شهید ردانی پور و حجازی در جبهه ها به شهادت رسیده بودند و او در فراق آنها می سوخت. معتقد بود جنگ در رأس امور است و بقیه مسائل در مرحله بعدی. لذا بسیار مشتاق بود که همیشه در جبهه باشد تا این که از طرف نماینده حضرت امام در سپاه حجت الاسلام والمسلمین شهید محلاتی به مسئولیت دفتر نمایندگی اما در قرارگاه خاتم الانبیاء منصوب شد. شهید میثمی با توجه به این که معتقد بود انسان هر کاری را که به او واگذار می شود به نحو احسن به اتمام برساند و مسئولیت جدیدی نپذیرد، ولی در این مورد هیچ شکی و تردیدی به خود راه نداد و صالح ترین کار را شرکت در جبهه می دانست لذا این مسئولیت را پذیرفت. خود شهید می گوید: هیچ گاه برای جبهه آمدن تردید نداشته ام و فقط گاهی با خود می گفتم که آیا در جبهه غرب بهتر می توان خدمت کرد یا در جبهه جنوب تا سرانجام جبهه جنوب را انتخاب و راهی جنوب شد. خاطرات و درس ها و برخوردهای مثبت شهید میثمی در جبهه های جنوب و غرب بسیار است که قلم و بیان از ذکر آن عاجز است مگر قلم می تواند خلوص و شجاعت و عظمت این شهدا را به نگارش درآورد و حرکت امثال شهید میثمی ها را که نماینده حضرت امام در قرارگاه خاتم بودند ثبت کند؟ در این زمینه با هیچ قلمی و قدمی نمی توان کار کرد، و فقط بعضی از گفتار عده ای از هم سنگران و دوستان شهید میثمی را به شرح زیر می آوریم: شهید میثمی مُمثَل حضرت امام بودند در قرارگاه خاتم. فرد یا افرادی که مسئولیت دفتر نمایندگی حضرت امام را تقبّل می کنند باید جلوه ای از ابعاد وجودی حضرت امام را در خودشان داشته باشند تا جنگ را به سمت وحدت و هماهنگی و رشد و مقاومت سوق دهند و به جرأت می توان گفت بهترین انتخاب و بی نظیرترین انتخاب شهید میثمی بود که او هرچه انجام می داد و هرچه می کرد در مسیر خط و الگویی بود که از امام می گرفت. در تلاش بود که فرماندهان، رزمندگان و اقشار حاضر در جنگ را دائماً متوجه آن چیزی بکند که از امام می فهمید. کتاب هایی که سخنان حضرت امام را جمع آوری کرده بود مو به مو می خواند و به خصوص مواردی را که در رابطه با جنگ بود بسیار در آنها دقت می کرد. و گاهی از روی آنها می نوشت و سخن و کلامی از ایشان گفته نشد مگر آن که حال و هوای سخن امام را به خودش گرفته بود بر این مبنا این شهید برای تمام اقشار در جنگ امام بود و حق امامت را آن چنان که شایسته بود ادا می کرد. شهید میثمی هم پا در جای پای معصومین گذاشته بود. درب خانه و محل کار خود را باز گذاشته بود. دست اندرکاران امر جنگ چه آنهایی که در کردستان و غرب بودند و چه آنهایی که در اهواز کار می کردند به او مراجعه می کردند و او به مشکلات آنها رسیدگی می کرد. مشکلاتی که به ایشان ارائه می شد. صرفاً مسائل مربوط به جنگ نبود. معضلات فردی برادران را که می آمدند و مسئله داشتند رسیدگی می کرد. آری ایشان واقعاً مجسمه حضرت امام بودند در قرارگاه خاتم. هر مسئله ای که پیش می آمد راجع به جنگ و مسائل بیرون وقتی نظرات شان را می پرسیدیم بعد می دیدیم دو و سه روز بعد حضرت امام سخنرانی فرمودند و عیناً همان نظرات را امام می دادند. و از جمله معدود کسانی بود که در جبهه از موضعی حرکت کرد که واقعاً در شایستگی و صلاحیت مسئولیت دفتر نمایندگی حضرت امام بود. کمتر می دیدیم که در یک جبهه و یا جناحی خودش را قرار بدهد چرا که بسیاری از این اختلافاتی که وجود دارد دسته بندی های سیاسی که در شهرها بود، به یگان ها منتقل شده بود و خودش یکی از مسائل و مشکلات جنگ بود. ایشان از موضعی حرکت نکرد که خودش را درگیر جناح سیاسی قرار بدهد فراتر از این دسته بندی ها ایشان نظر می داد و برخورد می کرد و با جناح های مختلف ارتباط و نفوذ پیدا کرده بود. به طوری که او را همه افراد قبول داشتند و به حرف او عمل می کردند هم به دلیل مسئولیت نمایندگی امام و هم به دلیل ارتباط و شیفتگی که نسبت به او پیدا کرده بودند. این شیوه کاری بود برای شخص ایشان تا همه افراد در ارتباط با جنگ فعال بشوند. و جنگ، قوّت و قدرت بیشتری پیدا کند.

 

 



موضوع مطلب : شهدای شاخص سال 1391 / شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی / شهیده ناهید فاتحی کرجو
موضوعات
پيوندها
صفحات وبلاگ
امکانات جانبی



انعکاس بناب