(نگاه به عکس شهدا عبادت است)
(این وب سایت ثبت شده در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی کشور می باشد)
درباره وبلاگ
مصلح

لبیک یا رسول الله... ای پیامبر خدا… جان و خونم… پدر و مادرم… خانواده و فرزندانم… و همه‌ی اموالم… و هر چه خدا مرا از آن بهره‌مند ساخته… فدای کرامت تو… و آبرو و شرافت تو… خون‌های ما… جان‌های ما… فرزندان ما… زندگی ما… بی‌ارزش است در برابر… کرامت پیامبر خدا… آبروی پیامبر خدا… شرافت پیامبر خدا… و خدا شاهد آن‌چه می‌گوییم است… و خون‌های شهدایمان شهادت می‌دهند… و زخم‌های جانبازانمان شهادت می‌دهند… و خانه‌های ویرانمان شهادت می‌دهند… تا آخرین قطره‌ی خونمان… سکوت نخواهیم کرد… در برابر توهین به پیامبرمان… و فریادمان خروشان خواهد ماند… «لبیک یا رسول الله»...

نويسندگان
سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ :: ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ

در آغاز جنگ بر حسب مسئولیتی که داشتم در کردستان بودم. مقام معظم رهبری در آن زمان به‌خاطر حساسیت جبهه‌های جنوب، بیشتر در خوزستان بودند، لذا ما از حضور ایشان در منطقه عملیاتی‌‌مان در روزهای اول، محروم بودیم، تا اینکه در اواخر 59 بود که ایشان به کردستان آمدند، من فرمانده منطقه عملیاتی مریوان بودم با برادر عزیزم، حاج آقا متوسلیان که ایشان از سپاه بود و من از ارتش که فرماندهی منطقه عملیاتی مریوان تا حدود نوسود و سقز را بر عهده داشتیم. می‌دانید که سال 59 کردستان وضع مساعدی نداشت، نه تنها به خاطر هجوم عراق مرزها ناامن بود، بلکه بسیاری از نقاط آن هم همراه با توطئه و خطر مین‌گذاری و خطر تهاجم ضدانقلاب، ناامنی‌های جاده‌ای، حتی ناامنی‌های پروازی و هلی‌کوپتری بود؛ به طوری‌که در چندین مورد از پایین به هلی‌کوپترها تیراندازی می‌شد، حتی رئیس بانک مریوان هم در هلی‌کوپتر شهید شد، بنابراین حضور یک مقام برجسته‌ای مثل آقا در سال 59 در آن منطقه که حتی پادگان مریوان هم زیر توپ 130 دشمن بود و هم خمپاره ضدانقلاب، برای ما فوق‌العاده مهم و روحیه‌بخش بود. عراق هم به حضور ایشان در منطقه پی برده بود و چندین‌بار با اختلاف چند دقیقه موضع و محلی را که ایشان بودند بمباران کرد. به هر جهت اقامت طولانی آقا نشان دهنده این بود که حضور فرمانده اصلی در لحظات بحرانی در کنار رزمندگان بسیار مهم و روحیه بخش است...

بقیه اش در ادامه مطلب...

منبع : ویژه نامه امتداد به نقل از تیمسار علی‌اصغر جمالی


آقا از منطقه جنوب هم بازدیدهای زیادی کرده‌اند و روزهای بیشتری را در آنجا بوده‌اند. مشکل خاصی که در بازدیدهای ایشان بود همین تیراندازی‌ها و بمباران‌ها بود، ولی ایشان مثل یک رزمنده ساده و شجاع از خط‌مقدم بازدید می‌کردند و هیچ ترسی هم نداشتند که حالا گلوله می‌آید یا نمی‌آید. خیلی راحت رفت و آمد می‌کردند، ولی ما واقعاً به خاطر حفظ جان ایشان از چنین حضورهایی بیمناک بودیم و واقعاً می‌ترسیدیم، چون خیلی خطرناک بود و احتمال تیر خوردن بسیار بود. روزهای آغاز جنگ بود، این منطقه به خاطر وضعیت خاص و مرزی بودن حمله دشمن و جا نیفتادن نیروها وضع خاصی داشت، به طوری که انسان احساس غربت می‌کرد و آن چیزی که آدم را از این غربت درمی‌آورد و روحیه می‌بخشید، حضور یک شخصیت معنوی و دل‌قوی بود.

دقیقاً یادم هست وقتی که آقا تشریف آوردند ما ابتدا ایشان را به اتاق جنگ بردیم که حتی گلوله هم کنارش خورده بود و وضع مرتبی نداشت. این اتاق توجیه بود و نقشه‌ای به دیوار آن زده بودیم. ایشان فرمودند: «وضع منطقه را توضیح بدهید. من وضع منطقه را تشریح کردم و نسبت به مناطقی که ما از عراقی‌ها پس گرفته و امن کرده بودیم توجیه شدند. بعدازظهر به داخل شهر مریوان تشریف بردند و از شهر بازدید کردند. همان شب جلسه‌ای تشکیل دادند و مسائل منطقه را از زبان مسئولین شنیدند. با فرماندهان و مسئولین شهر ملاقات کردند، بعد به طرف ارتفاعات «حورسلطان» حرکت کردند. این ارتفاعات مشرف به مرز عراق بود. عراقی‌ها فهمیده بودند؛ لذا شروع به تیراندازی کردند. آقا در آنجا یک حالت خاصی پیدا کرده بودند، چون از روی آن ارتفاعات خاک عراق به خوبی دیده می‌شد و از اینجا بود که آقا برای اولین‌بار از خاک جمهوری اسلامی ایران، شهرها و آبادی‌های منطقة عراق را به طور واضح می‌دیدند. خط دفاعی عراقی‌ها از آنجا کاملاً مشخص بود، برعکس منطقه جنوب که به خاطر هموار بودن زمین نمی‌توان دشمن را دید. بعد از این بازدید برگشتند و شب را استراحت کردند. فردا صبح محور سمت چپ را به طرف محور دزلی برای بازدید انتخاب کردند. ما داخل یک جیپ در کنار ایشان نشسته بودیم. حاج آقا فرمودند: «من علاقه دارم همه را ببینم تا رزمندگان هم احساس تنهایی نکنند. خوب ما برای جان «آقا» دلواپس بودیم و منطقه داخلی هم دیگر ناامن بود. با همة این‌ها خیلی کند حرکت کردیم. یکی ـ دوبار سفارش کردم و گفتم حاج آقا مثلاً اگر می‌شود دیگر از اینجا بازدید نفرمایید. فرمودند: «نه، من می‌خواهم مناطق خط‌مقدم و بچه‌ها را ببینم، بعضی از این پست‌ها خیلی بلند بود، به طوری‌که اگر می‌خواستیم بالا برویم، اقلاً سه ـ چهار ساعت طول می‌کشید، لذا خواهش می‌کردم و آقا هم پیاده می‌شدند می‌رفتند پانصدمتر جلوتر. بعد می‌گفتم بچه‌ها از بالا می‌آمدند پایین و مشتاقانه به دست و پای آقا می‌افتادند. ایشان هم همه را مورد تفقّد قرار می‌دادند. دیگر از محاصره این‌ها خارج شدن کار سختی بود. صحنة بسیار جالب و شورانگیزی بود. بعد رفتیم از تنگة دزلی عبور کردیم. تنگة دزلی دیوارة عظیمی است از ارتفاعات، جاده باریکی که از بین کوه‌های خیلی بلند می‌گذرد و هر دو طرف ارتفاعات بر این تنگه مشرف است. به هر صورت تنگه را بازدید کردند که در اختیار خودی بود. به داخل آبادی دزلی رفتیم. در جلوی دزلی ارتفاعات ملاخورد و ارتفاعات تپه هست که مرز بین ما و عراق را تشکیل می‌دهد و از بلندی آن می‌توان شهرهای سیدصادق و حلبچه را به‌خوبی دید. در مسیرمان از درة دزلی که عبور کردیم، به موضع توپخانه خودی رسیدیم. در اینجا آتش توپخانة عراق شروع به زدن کرد. آقا هم بی‌اعتنا اصلاً نفرمودند که این از کجا می‌آید و به بازدید خود ادامه دادند. بعضی فرماندهان دستپاچه شدند که این آتش توپخانه ممکن است به آقا صدمه برساند. بعضی هم گفتند که چون بازدید لو رفته، هرجا برویم ایجاد اشکال می‌کند و بهتر است برگردیم. در این موقع که هرکس نظری می‌داد، آقا با یک تصمیم مقرراتی شجاعانه و نظامی فرمودند: «نه، فرمانده سرهنگ جمالی است و ما طبق نظر و تصمیم ایشان عمل می‌کنیم. شما تصمیم بگیرید و ما همان‌طور عمل می‌کنیم.» این واقعاً شاید در ذهن خود من هم که تا آن‌موقع افزون بر بیست سال خدمت نظامی کرده بودم چنین چیزی نبود که تا این‌قدر یک فرمانده عالی‌رتبه متکی به مقررات نظامی باشد و به وحدت فرماندهی و تصمیم‌گیری توجه کند این سخن که فرمانده مسئول است و مسئولیت خوب و بد منطقه با اوست. من یک لحظه بر سر دوراهی قرار گرفتم که حالا چه بکنم حفظ جان و سلامت آقا برایم از همه چیز مهم‌تر بود. بنابراین به فکرم رسید که به طرف جلو حرکت کنیم؛ چون می‌دانستم اگر آتش توپخانه بیاید و درست روی موضع قرار بگیرد، خطرناک خواهد بود. آقا هم فرمودند: همین تدبیر درست است. سوار ماشین‌ها شدیم و حرکت کردیم و دقیقاً سه یا چهار دقیقه بعد که گلوله‌های پی‌درپی می‌خورد سه فروند هواپیمای دشمن آمد و موضعی را که چند لحظه پیش آنجا ایستاده بودیم بمباران کرد. این کار خداوند بود که آقا هم فرمودند فلان کس تدبیر کند و ما هم تصمیم گرفتیم که از اینجا برویم بعد آتش بمبی که روی موضع توپخانه بود به هوا بلند شد. ما ماشین‌ها را نگه داشتیم و از آقا خواهش کردیم که به بیرون بپرند و پناه بگیرند، ایشان هم به شکل نظامی و چالاکانه از ماشین بیرون پریدند و در کنار جاده و پشت یک جوی آب موضع گرفتند. بعد به طرف جلو راه خود را ادامه دادیم. بعد که به عقب برگشتیم دیدیم که همان موضعی که ایستاده بودیم و تصمیم می‌گرفتیم، بمباران شده و خسارات و تلفاتی هم به موضع توپخانه وارد شده است.



موضوع مطلب :
موضوعات
پيوندها
صفحات وبلاگ
امکانات جانبی



انعکاس بناب